آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش متن ادبی

 

 
  ارسال شده توسط برفرازی در 21 بهمن ماه 1388

 

آثار برگزیده جشنواره فرهنگی و ادبی " پس از باران " - بخش متن ادبی
 
 
برگزیدگان بخش متن ادبی

1 – فاطمه زینل زاده – دانشگاه فردوسی مشهد
2 – سیده ریحانه حسینی زری – دانشگاه فردوسی مشهد
3 – سمیه سلیمانی – دانشگاه علمی کاربردی (جهاد دانشگاهی مشهد )
 
فاطمه زينل زاده
 
دانشگاه فردوسی مشهد
منزل اول:دعوت
 

و دعوتي غريب تو را از سمت وادي نور به خودمي خواند و كششي بس عجيب دست از دامان دلت بر نمي دارد. حال دلت را نمي فهمي، بي قراري شبانه اش امانت رابريده، هيچ نمي فهميش چيست اين آتش كه بر جانت زبانه مي كشد. هواي پرواز دلت را هوايي كرده؟ هياهوي رفتن داري و اشتياق وصال؟ بي قراري هاي دلت را تنها خدا مي فهمد و بس. عزم مي كني تا بروي براي نام نويسي... اما ...

با زهم اين ترديد بي امان رهايت نمي كند: خدايا! من آماده نيستم، نكند عنايت نشود، نكند دست خالي بروم و دست خالي تر برگردم نكند مدينه باشد و قلب من تحمل نكند... نكند....

عَلمِ آشوب در دلت برپا شده خوب مي فهمم حال دلت حال مرغك پر بسته است. كه دلش براي آسمان مي تپد... اما پر پروازش بسته است....
بر مي خيزي تا تو هم همانند هزاران عاشق ديگر نامت را بر ليست عشاق اضافه كني.
غافل از اينكه دستي از غيب نام تو را پيش از تو بر پيشاني تقدير نگاشته.
و سفر آغاز مي شود .... از تو ازهمان جا... از ماهها و سالها قبل
و تو مسافر مي شوي..... نه، زائر مي شوي..... نه، عاشق مي شوي
حلاوت دعوت گواراي دل زلالت باد . همسفر... اين منتهاي عنايت كبريائي است كه
تو را در برگرفته پاس دارتمام لحظه هاي ناب سفر را... واژه واژه هاي پرواز را به خاطر بسپار...
اينك تو از اهل آسماني ...
منزل دوم:اجابت
 

آري تو دعوت شده بودي، و خود بيش و پيش از هر كس مي دانستي كه اگر نبود «يد الله فوق ايديهم» تو را پاي رفتن نبود. مهربان خدايم سال ها عشوه كردم و بارها طعنه زدم، مدتهاي مديد ناز فروختم و قدم در قدم به درب خانه هايم كشاندمت، هستي ام را به تاراج بردم و رونق زندگانيم را گرفتم. اينك به سوي كوي معطرت مي آيم. از هم اينك هم سفر مني!

بر كوي تو مي آيم... اما... مدت هاست كه در كوي مني، به سوي تو مي آيم اما تو هميشه در قلب مني «كيف انساك و لم تزل ذاكري[1]» چگونه فراموشت كنم كه تو هميشه در ياد مني....
غلغله وجودم را نمي بيني؟ پريشانيم را چه؟ دير ايامي است مي انديشم اين سوزش درون كه مرا اينچنين گداخته زيباترين آتش عالم است. و اين نصيب من است ازآتش حب محبوب. دل از توست. آتش از توست درد از توست.
درمان نيز از توست. اينك بوي كوي تو مي آيد، اي گرماي دل من! هستي من!
تمام وجود من! نازنين خداي بيهمتايم، دار و ندار من همين دل سوخته است.
بامنتهاي داراييم به سوي تو مي آيم «افتح ابواب الرحمتك»
منزل سوم: هجرت
اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است ...
هرچه به لحظه ديدار نزديك مي شوي بيشتر مي يابي كه رسم پروار نياموخته اي...

بيشتر مي فهمي كه چيزي در تو هست كه تو را از آسمان دور مي كند، بيشتر مي يابي هنوز هم پاي دلت در بند خاك است. بايد خود را درافق بي حد لطفش رها مي كردي. بايد كوله بار سالهاي تنهائيت را به دوش مي كشيدي و مي رفتي .... بايد مي رفتي و وداع مي كردي با هر آنچه كه زنگار دلت شده بود. با هر آنچه بال پرواز را مي بست بايد خود را وتمام آنچه را رنگ منيت داشت، جا مي گذاشتي و مي رفتي.

وداع ناب ترين بيت غزل سفر است. عاشقانه وداع كن همسفر...

اين سفريست كه بايد درركاب دل باشي. عقل را توان باور نيست. سفر آغاز شده و تو هنوز در ترديدي ژرف غرقي. باور نمي كني كه مهربان بي همتايت اينچنين شورانگيز تو را خوانده باشد....

اما حال هنگامه باور است. باور كن همسفر... باوركن كه نگاهي چشم به راه توست.
باور كن كه همان مهربان هميشگي ات به اميد وصال ثانيه ها را مي شمارد...

پس با دل قدم در راه گذار .... و سفر آغاز مي شود از تو .... از همين جا .... از ماهها وسالها قبل و تو مسافر مي شوي.... نه زائر مي شوي.... نه عاشق مي شوي.

منزل چهارم : غربت

قافله سفر به مدينه مي رسد و اين رسول آب و آينه بود كه به استقبال دلت آمده بود. اين بحر بيكران محبت بود كه آغوش باز كرده بود برايت. این مصداق صادق رحمت واسعه الهي بود كه حضورت را ثانيه مي شمرد. اينجا مدينه است.... باب اتصال ارض و سماء .... و صحيفه فضل حضرت حق اينجا بايد سكوت كني وگوش بسپاري ... بايد آرام سخن بگويي مدينه در خواب است. آري سالهاست كه خواب مدينه و اهل مدينه را با خود برده .... از همان دم كه علي پاره دلش، پيامبرش، برادرش را تنها به خاك مي سپرد مدينه و اهل مدينه خود را به خواب زدند. گويي مردند گويي هيچگاه غدير نبوده... فراموش كردند عهد خود را...

اينجا مدينه است. سكوت كن همسفر سكوت .... شايد دلت بشنود نداي "كلميني يا فاطمه" را. با من سخن بگو فاطمه جانم. فاطمه جانم! فاطمه جان، دختر ماهتابم، امانت رسول الله ام، بانوي خانه ام ... فاطمه ام تو را چه شده كه اينچنين از من رو مي گيري. علي را به كدامين گناه مجازات مي كني؟ با من كلامي بگو فاطمه عزيز... نه ..... هر گوش سنگيني توان درك التماس هاي آسمان را ندارد. اين صداي مولاي مردان است كه اينچنين با گرماي دلش و روشنايي چشمش با يادگار برادرش نجوا مي كند. مگر از مسجد پيامبر تا خانه فاطمه چقدر راه بود كه طي اين مسير علي را اينقدر سخت مي نمود.

زمين زير گامهاي شتابان شوي فاطمه مي لرزد گويي مي دانست كه در انتهاي اين راه خبري علي را درهم خواهد شكست...

براستي حكايت مدينه را از كه بايد پرسيد؟ از كوچه هاي نمانده بني هاشم، از نخلستانهاي سوخته، از صحفه اصحاب رسول،از مسجد پيامبر... يا از بقيع..... واي از بقيع... كه اگر بقيع زبان گشايد و شرح دهد حديث رنجهاي خاندان نور را آسمان طاقت

 

ازكف مي دهد و بر سرزمين آوار مي شود. نه بقيع تو هم به رسم مدينه سكوت كن. دل ما طاقت هم كلامي با تو را ندارد. هيچ نگو... شايد اين سكوت، ما سنگ دلان گران گوش را بهتر باشد. مي ترسم اگر زبان بازكني بال ملائك را بسوزاني، مي ترسم حرفهايت نظم هستي را برهم زند، مبادا افشا كني رازهاي دل علي را، امانت دار باش بقیع. ما مدعياني بيش نيستيم. اينهمه مظلوميت خفته ، اين حق به تاراج رفته ، اشكهاي بي امان زهرا، چاهي كه جانش به لب آمده از اشكهاي نيمه شب علي... فرياد نكن بقيع... آرام باش ... اثبات مظلوميت نيازي به فرياد ندارد، اين واژه واژه سكوت توست كه مظلوميت را اينچنين گويا به تصوير كشيده.

هيچ جان عاشقي نيست كه ببيند وآتش نگيرد. اين آتش ناب عالم گير كه دلهاي روشن را خاكستر مي كند و بر باد مي دهد، بقيع بس است. قلبم ديگر تحمل ندارد، زانوان طاقتي برايشان نمانده، اگر ادامه دهي جان مي گذارم و مي روم. همسفر بيا از بقيع بگذريم... بيا برويم شايد بتوان در ميان انبوه سنگ و سيمان نشاني از كوچه هاي بني هاشم بيابيم. ابتداي افق كه بنشيني كوچه هايي مي بيني از كاه گل عشق و ايمان... ولي با ديوارهاي به شقاوت بي حرمتي به ناموس خدا و سنگفرشي از خون آلوده به اشك. گرد و خاك كوچه كه بر دلت نشست... برخيز خاك از دل متكان كه اين خاك روزي برچادر زهرا نشسته .... متبرك است. برخيز وحاجت خود را بر در خانه زهرا ببر.

هيچ كس از كرم صاحبان اين خانه بي نصيب نبوده است شايد به تو هم گردنبندي بخشند...

فقط چشمهاي اهل معرفت است كه مي تواند از ظاهر مدينه به باطن آن راه يابد. اهل ظاهر مي پندارند كه ديگر كوچه هاي بني هاشم را از شهر زهرا دزديده اند اما حال دلت گواه است كه تو درست در ابتداي كوچه هاي دل تنگ بني هاشم ايستاده اي اينجا قلب تپنده تاريخ است تا هميشه... تا انتهاي دوران...

 

سكوت كن هسمفر، سكوت .... پيش تر به تو گفتم كه مدينه شهر سكوت است. بايد بلندترين فريادهايش را در عميق ترين سكوتش بجويي... صداي گريه كودكي مي آيد از انتهاي كوچه...

كوچه هاي تنگ دلتنگ- بي تابي ريسمان بر گردن دلي- زهرايي به دنبال علي- اشك هاي كودكان بهشتي و صيحه ملائك كه قلب انسانيت را مي لرزاند. دنيايي ابهت، عالمي رشادت وجهاني شجاعت به دنبال اين خاندان روان

است. زهرا بر حمايت ازولايت است كه اينگونه مردانه پاي از خانه برون گذارده زاری قدسيان به شیون بدل گشت، اما علي خاموش بود... تو هم خاموش باش همسفر.. بيا بگذريم از اين كوچه هاي نانجيب... آن دم كه ناموس خدا را اينچنين جسارت كردند...

ديگر چيزي از علي باقي نمانده بود، او تمام شده بود ميان كوچه هاي بي انتها...

عالم را توان بستن دستان خدا نبود و اين ريسمان بود كه دستان خيبر شكن علي را سخت درآغوش مي فشرد. تكليف سكوت بود... و اين فرياد حق وحقيقت است.

كه اينچنين از سكوت علي مي بارد. واي بر كوردلان غرق در جهل...
بيا همسفر، بيا از اين كوچه ها دل كنيم... بيا برويم، مي رويم تا مسجد النبي
آنگاه كه چشم روشن شد به سبزي گنبد خضرا را خوب به خاطر داريم.

غرق مي شويم درخنكاي مطبوع حرم و لختي پلك ها سنگين مي شود، چشم كه بر هم مي گذاري صفحه اي از تاريخ برايت زنده مي شود. ليز مي خورد دلت به سالها قبل. مسجد زمان پيامبر با همان حصيرها و ستون ها و سقفي از برگهاي نخل. اصحابي همه به رنگ خوب خدا آبي و پاك وزلال و رسولي از جنس آسمان و همه چه

 

عاشقانه و عارفانه خداي را عبادت مي كردند. اين سلمانست كه سجده هايش اينقدر طولاني است او مقداد است كه به پهناي صورت مي بارد آنطرف تر عمار و ياسر هم هستند و همه، حتي آنانكه تو زياد هم نمي شناسيشان. اينجا تكه از بهشت است، كنار روضه رسول الله و اين را با صميم دل مي بيني. رضوان با تمام وسعتش غبطه مي خورد برصفاي اين پاكان بي ريا. چشم كه باز مي كني مي بيني تاريخ به زمان حال بازگشته. تومي ماني و مسجدي كه بوي تعلق مي دهد و آيه هایي تنها بر آهن نوشته شده وقرآن هايي كه همه جا هستند، حتي سرنيزه ها! دلت ناگاه ياد صفين مي افتد!! مگر علي و فاطمه قرآن ناطق نبودند مگر" اولي امر منكم" اطيعوا نداشت... مگر...

هرجا كه مي روي اين بغض سنگين تو را رها نمي كند، باز هم يك راست تو را مي برد درخانه ولايت...

قرآن را باز مي كني و مي خواني «الفقرا المهاجرين الذين الخرجو من ديارهم، اموالهم يبتغون فضلا من الله رضواناو ينصرون الله و رسوله اولئک هم الصدقون[2]» شوري اشك را كه حس مي كني تازه مي فهمي دلت براي زيستن در كنار پيامبر بهانه ميگيرد. بانگ جرس برخواست و قافله سفر، قصد منزلي ديگر دارد. مدينه طعم غربت مي داد طعم يك بغض كال كه تا آخر عمر با تو همراه است، خداحافظي با سبزترين آيه هاي تطهير سخت است، اما فرصت به انتها رسيده همچون جان تو در ابتداي جاده شجره...

منزل پنجم : بيعت

اينجا شجره است، ميعادگاه عاشقاني كه مي خواهند مُحرم شوند تامَحرم گردند. به شجره كه مي آيي بايد سپيد بپوشي سپيدِ سپيد، همچون روشن دلان نيك ضميري كه جان را يكسره پاك مي كنند از تمام آلايش هاي خاك گرفته زمين .... در شجره بود كه به دنيا آمدي، پيچيده شده در لباس سپيد، اشك ريزان و لبيك گويان «لبيك اللهم لبيك لبيك لاشريك لك لبيك....»

سپيد كه مي پوشي انگار رها مي شود دلت از هر آنچه كه شباهتي به تو ندارد. شبستان هاي شجره جاي خوبي بود تا اميد ديدن بيت عميق را مرهم كني بر دل سوخته از وداع بقيع . دو ركعت نماز نيت مي كني.... الله اكبر كه مي گويي شانه هايت بي اختيار مي لرزد. نماز شجره عجيب عطرباران دارد، بعد نماز اين جوانه هاي اشتياق است كه مي شكفد در دامان دلت. محرم شده اي و مي روي... دم رفتن ناگاه سر بر مي گرداني و تمام مسجد را با نگاهت مي دوي. انگار تازه يادت آمده كه تكه اي ازدلت را جايي همين حوالي جا گذاشته اي تازه يادت آمده كه چقدر منتظرش بودي تا بيايد و با هم لبيك بگوييد تا حَجَّت معنا بگيرد، تازه يادت آمده كه چقدر جايش در شجره خالي بود...

اللهم عجل لوليك الفرج.
منزل ششم : قربت

كعبه منم... قبله منم... درست نمي فهمي كه اين تويي در انتهاي اين جاده به انتظار خدا ايستاده اي و يا نازنين خداي بي همتايت است كه چشم به راه توست.

تا سراي محبوب لبيك مي گفتي، آنقدر عميق و خالص كه ملائك تپشهاي دلت را هم لبيك مي پنداشتند.

توبه ابتداي زمان برگشته اي به روز اول آفرينش...وزمان به احترام دل بي تابت مي ايستد تا تو هر چه راحت تر و بي بيم گذشت زمان غرق شوي در آغوش بي كران لطف الهي.

و اينگونه زيبا وشيرين انتظار سالهاي ديرين پايان يافت. از پله ها كه پايين مي روي انگار چيزي از توكم مي شود، پله اول غرور، پله دوم ريا، پله سوم... به انتهاي پله ها كه مي رسي تهي شده اي، خاك شده اي و حال مي توانی آئينه جمال دلدارشوی. چشمهايت را بسته اي، چشم هاي دلت هم آنقدر شبند كه توان تصور آفتاب سياه پوش را ندارند. زير لب ذكر مي گويي به سجده مي افتي بر مي خيزي ... چشمانت هنوز بسته اند ..... نمي داني چشم كه باز كني دلربايي كدام تصوير هوش از سر دلت مي پراند چشمها را مي گشايي و اين بار اين تويي كه با شگفتي مي گويي «رب ارني انظر اليك[3]» «پروردگار من

 

بنماي تا در تو نظر كنم» آيا اين براستي تويي در مقابل قبله تمام زندگي ات،... نه عقل را توان باور نيست. اين تويي در مقابل خانه محبوب بي همتایت. دق الباب كن و اگر پرسيدند كيستي و برای چه آمده اي؟ بگو عاشقي هستم خسته دل و روسياه و لبريز از عطش... بهترن لحظات سفر در طواف مي رويد مي چرخي ومي گردي ومي خوانيش به تمامي اسما زيبايش و تمام دلت. اگر خوب چشم بگشايي از اين مكعب سياه راهي به آسمان خواهي يافت همسفر اينجا هرچه مي خواهي فرياد كن عقده هاي سكوت مدينه را بگشا... هيچ نمي گويي اما از لحن نگاهت پيداست كه آرامشي غريب ميهمان دلت شده و تو چه كودكانه آرام مي يابي و سكوت مي كني و ديگر هيچ چيز آنقدرها بزرگ نمي نمايد كه تو را بيازاد.

منزل هفتم: حسرت

و اينك بازگشته اي... اين روزهاي سنگين بازگشتن است كه طعم كال حسرت مي دهد يك دلِ رفتي وصد دلِ برگشتي. آتش گرفته رفتي و سوخته جان بازگشتي. تشنه ديدار بودي اما اكنون عطش حضور داري.

پر شده اي از افسوس فرصتهاي بر باد رفته. اما بدان كه تو نيستي در اين پيراهن اوست كه فرود آمده در جان تو... با تمام وجود خويش.

حسرت تو شيريني عهدي ناگسستني دارد. اين آتش كه اينگونه از جان توزبانه مي كشد مايه حيات تو مي گردد. اين داغ كه دردل داري نشان افتخار بندگي است. تمام ارمغان هاي زيباي سفرت را پاس بدار همسفر... وخدا را.... نازنين خداي بي همتايت را فراموش مكن...

او هنوز هم منتظر توست.... هنوز هم مي خواندت .... كافي است گوش بسپاري ..... آنوقت خواهي شنيد نداي لبيكي را كه از بي كران افق تو را مي خواند برخيز واحرام ببند و بخوانش.

 

"يا اين المستضعفين والمذنبين" وعهد كن كه تا هميشه محرم به احرام عشق بماني كه اگر ا حرام حج سپيد است، واحرام عشق سرخ است وچه زيباست احرام سرخ. نمي دانم تا كنون شنيده اي و يا ديده اي آنان را كه احرام سرخ بر تن مي كنند و سرِسبز دارند وروحي سپيد. تا حال ديده اي آنان را كه سالهاست بازگشته اند اما هنوز هم صدايشان طنين لبيك دارد و برصلابت اُحد گام برمي دارند وبوي بهشت مي دهند....

تو هم اينگونه باش همسفر... يادت باشد تمام عهدهاي مردانه ات را كنار بيت عتيق، ياد باشد كه يادت نرود روزهاي خوب با خدا بودن را ...
يادت باشد كاري نكني كه دلي بشكند، نگاهي نكني كه قلبي بلرزد،
حرفي نزني كه كسي برنجد، كه دل مومن عرش خداست...

تو به طواف گِل رفتي اينبار به طواف دل بيا كه آن كعبه بيتي بود كه ابراهيم خليل بنا كرده و اين كعبه خانه ايست كه رب جليل برپاداشته اين بار مَحرم شو.

اين اسماعيل نفس است كه بايد سرببري، سعي تو همين جاست، ميان خاك تا افلاك، از فرش تا عرش، توبايد از مروة ارض به صفاي سماء بري....
وسفر آغاز مي شود با تو .... تا هميشه .... تا ماهها و سالهاي بعد...
و تا همیشه تو مسافري .... نه، زائري.... نه، عاشقي...




مناجات خمسه عشر [1]
1. سوره حشر آیه 8
1. سوره اعراف آیه 143

سیده ریحانه حسینی زری
دانشگاه فردوسی مشهد
 
شکلات های جهان اسلام
 
هر روز صبح دو مشت شکلات می ریزم توی کیفم و رو به فاطمه می گم : شکلات برای ارتباط با جهان اسلام
و واقعا وسیله ارتباطی خوبی ست ، شکلات زبان بین المللی محبت است ، همه با هر زبان و سنی معنی لبخند و دستی را که شکلات تعارف می کند را می فهمند.
وارد مسجد انبی می شویم بچه ای بی تاب گریه می کند شکلات تعارفش می کنم زنی تنها نشسته و آرام دعا می خواند کنار سجاده اش شکلات می گذارم بچه ای را مادرش کتک زده و گریه می کند ، دختر سیاه پوست عینکی که صورتش رنگ شکلات است ، پیرزن پاکستانی که کمرش درد گرفته ، بچه حیرانی که گم شده ، به همه شکلات می دهم ...
می نشینم پایین متنبر پیامبر سرم را بالا می گیرم و می گویم : بی تابم ، تنهایم ، زخمی ام ، روسیاهم ، درد دارم ، حیرانم و ... و کامم را شیرین می کند شیرین ، شیرین ...
 
صاحب خانه
می گردم دور خانه اش نمی دانم چه بگویم و چه بگویم ... جمعیت می چرخند و دعا می خوانند. هرکس به زبانی و حالی بعضی به فریاد بعضی به زمزمه بعضی به سکوت ... همراه جمعیت می چرخم
مرد عربی بلند بلند دعا می کند و زن وبچه هایش تکرار می کنند ؛ اعوذو بک من شرک و شک و نفاق و سوءاخلاق و ... (خدایا به تو پناه می برم از شرک و دورویی و اخلاق بد ) ... می گویم آمین
پسر ترکی (از اهالی ترکیه ) رد می شود نمی فهمم چه می گوید اما زمزمه می کند و صدایش می لرزد ... می گویم
آمین
جوان عربی می گوید : انا یطوف بیتک و لکن ارید رب البیت ( من دور خانه ات می چرخم اما صاحبخانه را می خواهم ) و تکرار می کند انا ارید رب البیت ... تکرار می کنم انا ارید رب البیت
زن ترکی رد می شود و دعا های عربی را به لهجه ترکی می خواند :ربنا آتنا فی الدنیا حسنا و وفی الآخره حسنا و گنا (و قنا ) عذاب انار ....می گویم آمین
و پیرمردی رد می شود و می گوید : اعوذ بک من نفسی (پناه می برم به تو از خودم از دست خودم ، نفسم ، دلم و ...).....اعوذ بک من نفسی من نفسی من نفسی
گروهی جوان لبنانی طواف می کنند و دعای فرج می خوانند بلند و بدون ترس .... الهم کن لولیک حجه بن الحسن ...
بقیه صداها و همهمه ها محو می شود
هرچه تقیه و احتیاط بود از یاد می برم و هم صدایشان می شوم.
 
سميه سليمانی
دانشگاه : علمی کاربردی ( جهاددانشگاهی شعبه مشهد)
اولین حضور
قبة الخضرا را که ديدم، در صحن و سرای حرم که قدم گذاشتم، در دل به خود باليدم که ميهمان حرمم؛حرمی که بوی عشق می دهد؛ بوی بندگی و پاکی؛ حرمی که هر روز صبح خورشيد در دلش طلوع می کند؛ و هر شب ستاره ها روی گلدسته هايش به خواب می روند.
چشمانم خيس شد و لبهايم لرزان… همان لحظه از پيامبر اعظم (ص) قطره ای عشق، از دريای زلال و بيکرانِ ارادت و عاشقانه بنده ای مخلَص، به خدای هميشه اش را خواستم.
و اینک انتظار...
انتظارِ اينکه تو را بپذيرند و به حريم حرم راهت دهند، در لحظه ديدار دگر بار چشمه مهربانی خدای هميشه ام جوشيد؛ آسمان چشم اندازی ديگر از جلوه های ناز او را برداشت و نور درخشنده نويد بخشش روشنايیِ دل شد...
 لحظه ای که دريای وجودم انعکاسی شد از ابرهای زلال تنهايی های گاه و بيگاهم و در پيشگاه منورش شروع به باريدن گرفت، معصوميت نگاههايی عاشقانه را در من زنده کرد؛
و من در نخستين ديدار کعبه مکرمه، وقتی آن عشقِ سياه جامه، روزیِ چشم هايم شد، عشق آرزو کردم و به نيت شکرانه اش در برابرش زانو زده، پيشانی بر خاک نهادم و کعبه سياه جامه را، به شوق ديدن رب و معبود عارفانه اش طواف کردم.
 



 

    

ارسال نظر جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
  • آدرس های صفحه وب و نشانی های پست الکترونیک به طور خودکار به لینک تبدیل می شوند
  • خطوط و پاراگراف ها به طور خودکار تجزیه می شوند.

اطلاعات بیشتر درباره گزینه های قالب بندی

- هفت = يك
پاسخ این سوال ریاضی را بصورت عدد وارد كنيد نه حروف. به عنوان مثال در پاسخ "دو + چهار =؟" وارد کنید "6".

 
 
 
 
 
 

پايگاه هاي مفيد

 



 

صفحه اصلي  |   نقشه سايت  |  آرشيو و جستجوي سايت  |  ورود كاربران  |  عضويت درسايت  |  تكريم ارباب رجوع  |  تلفن ها  |  درباره ما ...  |  ارتباط با مدير  |  ارتباط با ما 

 

 

Google


جستجو در سایتجستجو در اینترنت

 

کلیه حقوق این سایت متعلق به معاونت فرهنگي و اجتماعي دانشگاه فردوسی مشهد بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است

 

Copyright © 2011 Sahba Software Group